سيد محمد باقر برقعى
3195
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چشم اميد جماعتى كه دلوجان به عشق نسپارند * به حيرتم چه تمتّع ز زندگى دارند بر آن سرم كه برآرم دمى به خاطر جمع * گرم دو زلف پريشان دوست بگذارند به صاحبان نظر ساقيا مده ساغر * كه با حضور تو پيوسته مست ديدارند ز اهل مدرسه اى دل ، اميد حال مدار * كه اهل قال و ز سر تا به پاى گفتارند ز خيل خاكنشينان جماعتى دانم * كه چون سپهر رفيع و بلندمقدارند چو نوش ، راحت روحند و در مذاق چو نيش * چو گل عزيز و به چشم جهانيان خارند شكسته قيد علايق به زور بازوى عشق * نه چون من و تو به دام هوس گرفتارند نگاهدار ز انديشههاى باطل ، دل * حضورشان كه ز راز درون خبر دارند شهان عالم ايجاد و مالكان وجود * غلام خواجهء لولاك و آل اطهارند به اهل بيت رسالت مراست چشم اميد * چه پرگناه تنم را به خاك بسپارند به غير آنكه نشايد خدايشان خواندن * به هرچه وصف نمايندشان سزاوارند « محيط » از شرف مدحت محمّد و آل * متاع نظم تو را خسروان خريدارند آشفتهحال امروز دلا از دوش ، آشفتهترت بينم * جز مستى مى در سر ، شور دگرت بينم گويا شدهاى عاشق ، اى دل كه بدينگونه * خوناب جگر جگر جارى ، از چشم ترت بينم شد عمر و جز اينم نيست ، در سر هوسى كاين سر * افتاده بسان گوى ، در رهگذرت بينم ذرّات وجود من ، از وجد به رقص آيد * اى مهر جهانآرا ، گر يك نظرت بينم سوزم به حضور جمع ، پروانهصفت از رشك * چون شمع به بزم غير ، گه جلوهگرت بينم ز اسرار نهان سازم يكباره خبردارت * مانند « محيط » از خويش گر بىخبرت بينم